آخرين پست
ديگه نمي نويسم
واسه كي ؟
واسه چي ؟
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
دل من تا به ابد گريه ميخواد ...
عشق محال من بودی و حالا ...
ديگه نمي نويسم
واسه كي ؟
واسه چي ؟
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
دل من تا به ابد گريه ميخواد ...
اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشاش زُل بزنی . نمی تونی دوریشو تحمل کنی . نمی تونی بهش بگی چقدر می خوایش . نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری . واسه همینه که عاشق دیوونه می شه .
شبا که غصه دارم...
دست رو موهام کی میکشه؟
وقتی تو رو ندارم ...
![]()
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
مغز خودکار پر شده از این کلمه ها
ندیدنت
نخواستنت
نداشتنت
نبودنت
نموندنت

ماه من نیست
ماه من گرفته
مثل دلم
مثل دلش ...
روی یک کاغذ بی خط حرفای خسته به نوبت
روی سر زمین نامت حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو مثل تردید ت مثل آخر طاقت
مثل تنهایی مثل تب مثل آخر خیانت
عزیزم نقطه ته خط برو با خیال راحت.. ![]()
تا حالا دلتنگ کسی شدی؟
اصلا میدونی دلتنگی چیه؟ اونم از بدترین نوعش!
بزرگ ترین دلتنگی اینه که بدونی اونی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه.
بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جدا بشی
چه بخوای چه نخوای...
![]()
جـانـا چـــه گویم شــرح فـراقــت
چشمی و صد نـم،جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده است
از قـامتت ســرو، از عارضـت مــاه ...
![]()
امروز باز هوای تو به دلم زده بود،درست همین حالا،همین حالا که نیستی،
نه،گلایه ای ندارم،دیگر از هیچ کس گله ای ندارم،حتی روزگار،
می دانم،رفتی تا بمانم،اما من با عطر حضورت زنده بودم،
دیدی چه ساده از من گذشتی،
دیدی عشق را باختی،پیش دلم کم آوردی،
نه التماس کردمت،نه اشکی ریختم،
خواستم آبروی عشق را نبرم...
خاطراتت را در پستوی دل گذاشتم تا دلم بوی تو را بگیرد.
مثل گلهای خشکیده لای کتاب شعر...
![]()
امروز چقدر جلو چشمم بودی
هی از ذهنم پرتاب می کردمت به دورترین نقطه که خودم هم نمی دیدم کجاست
اما باز سر که می چرخید می دیدم تو هستی که داری نگاهم می کنی
اون چشم ها، پاها را چه سست می کنند...
از رفتن وامی مانم...
![]()
شبییه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم ،
در این تنهاییِ مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم
چگونه می روی با اینکه میدانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم ؟
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی ...

تمام دل خوشی از تو ، دلی ناشاد سهمِ من ،
سحرگاه و طلوع از تو ، شب و فریاد سهم من ،
گلستان با همه گلها ، شکوه چشمه سار از تو ،
همان دسته گلی که داده ای بر باد سهم من ،
تمام خانه های شهر ، تمام کوچه ها از تو ،
فقط بن بست شهر ناکجا آباد سهم من ،
کبوترهای زیبا با شکوهِ آسمان از تو ،
پرستویی که با تیری زمین افتاد سهم من ،
تمام بیستون با ضربه های تیشه اش از تو ،
از این دلدادگی تنها تبِ فرهاد سهم من ...
دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم و دریا گریستم
طوفان غم من چون راه گلستان گرفت
به حال زار و پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
مستی ز حد گذشت و چنان عقده ام گشود
تا انکه بر پیاله و مینا گریستم
در جستجو او من اواره و
بر کوه و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به اه بودم و پیدا گریستم ...
![]()
غرق غم دلم به سینه می طپد ، با تو بیقرار و بی تو بیقرار
شادی و غم منی به حیرتم ، خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش ، گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد ، رشته ی وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم ، عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم ، وه ! مگر به خوابها ببینمت ...
غنچه نیستی که مست اشتیاق ، خیزم و ز شاخها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند ، بلکه ره بَرَم به شوق
در سراچه ی غم نهان تو ...
![]()
دنیا اینجوریه دیگه
اگه گریه کنی میگن کم آورده
اگه بخندی میگن دیوونست
اگه دل ببندی تنهات میزارن
اگه عاشق بشی دلتو میشکنن
با این حال باید لحظه ای را گریست و دمی را خندید و ساعتی را دل بست و عمری را عاشقانه زیست
![]()
به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند ، نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد
با چراغی همه گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد ...
![]()
امشب سیل غمت
دیدگانم را شست ،
باز برگرد و بیا ، تا ببینی چشمم شده خون ز انتظار ، انتظاری که تمامش پوچ است
و سالیانست هنوز در فراسوی همه پنجره ها رخ زیبای تو را می جوید ...
فریاد زدم درغمت خواهم مرد
تو نگاهم کردی و برایم گفتی ، باز من می آیم ...
مرگ من ، آخر قصه تو ، تا که شاید بعداَ ، تو بیایی روزی بر سر بالینم ،
آن زمان خواهد بود که غمت جان مرا می گیرد.